|
|
|||
|
|
|
||
|
اشكي كه بيصداست فهرست اصلي دوسـتان نوشته هاي پيشين طراح قالب |
|
-_تــو را عاشقـانه می پرستم_-
♥-_تــو را عاشقـانه می پرستم_- ♥ اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خطهاي تلفن/تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه پر ميشه »از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش«! يا » تو را عاشقانه مي پرستم « » مراقب خودت باش « اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره » هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم « پس عشق و محبت را تقديم كنيم به آنكه دوستش داريم شايد فردايي نباشد
نوشته شده توسط چشم یخی و اشک یخی در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 15:30 موضوع: | لينک ثابت
تا حالا!!!!!
تا حالا انتظار کشيدي!!!!!! تا حالا به جاده فکر کردي!!!!!! تا حالا به آخر جاده فکر کردي!!!!!! تا حالا از به انتظار نشستن ترسيدي!!!!! تا حالا از آخر جاده ترسيدي!!!!!!!!! تا حالا فکر کردي که اگه اين جاده اونجايی که تو نخواي٫ به مقصد برسه چی ميشه!!!!! تا حالا فکرشو کردي که به انتظار شخصی نشستن٫ اونم دم جاده چقدر سخته!!!!!
نوشته شده توسط چشم یخی و اشک یخی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 14:17 موضوع: | لينک ثابت
چاره ...................!!!!!!
خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟
نوشته شده توسط چشم یخی و اشک یخی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 13:57 موضوع: | لينک ثابت
ترانه
من در پي آنم كه از روشني عشق، كلامي طاهر يابم تا در بلنداي زيستنم ، سراينده ترانههاي ملكوت باشم. و تو اي مهتاب من! خواهم كه چون كودكان، دست به دستان تو گيرم تا در نشيب و فراز راه، سنگدانه هاي جهل و غرور پايم را به كجي نياندازند. زين رو تو را همنواي شادي ها و غم هايم مي خواهم ، مي خواهم تو را در زير بام خلوتم، مي خواهم تو را در شنودن و گفتنم، كه بيداريام بي تو خفتن است و خفتنم با تو ، تمام بيداري. و نخواهم كه چون ديگر آدميان مكرر، حياتي زميني را، آسماني را براي ابديت مي خواهم كه زيستنم سبزترين رويشها باشد، آنچنان كه من از زمين تا آسمان بلند شوم و براي تمامي آنچه كه مي خواهم تنها، و تنها، و تنها تو را مي خواهم...
نوشته شده توسط چشم یخی و اشک یخی در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 12:0 موضوع: | لينک ثابت
شكوفايي
براي لحظه اي شكوفا شدن و باليدن در بي نهايت نور مدت هاي بسياري بايدسردي خاك را تحمل كرد و اين رنج براي زيبايي روزهاي شكوفايي شيرين و گواراست.
نوشته شده توسط چشم یخی و اشک یخی در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 11:59 موضوع: | لينک ثابت
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y A B 2 R R E Z A |
|||