|
|
|||
|
|
|
||
|
اشكي كه بيصداست فهرست اصلي دوسـتان نوشته هاي پيشين طراح قالب |
|
کنج خرابه های دل
در خرابات دلم چیزی است مثل صدای نفسهای تو .چیزی شبیه گونه های خیست که از من پنهانشان می کنی .چیزی به زلالی عشقمان.در دلم اندوهی است به وسعت کویر بی انتها و چیزی باز شبیه تو،مثل تو، عین تو . موسیقی لحظه هایم به نت هایی نگاشته شده که کلید سل آن را تو نوشتی و سه تارم تو را می نوازند. قصه ی سپردن دل؛يه حقيقت دروغه مثل قصه ی دو چشمی؛که هميشه بی فروغه خسته از دل نا گرونی؛بی نياز اشک و کينه می زنم بی ساز وبی تو؛پره از گلايه سينه ديگه بسه غصه خوردن؛نمی خوام عاشق بمونم می رم از ديار دنيا؛من ديگه يه آسمونم آسمونم... من تکرار مداوم یک مرگ نیمه تمامم که به انتها نرسیده قدمهای سیاه تولد دوباره ام به مرگ می کشاندش........
نوشته شده توسط چشم یخی و اشک یخی در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 3:39 موضوع: | لينک ثابت
نمودار عشق وعاشق کشی....!
ديدي عشقي نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @ @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
نوشته شده توسط چشم یخی و اشک یخی در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 3:28 موضوع: | لينک ثابت
شب هنگام
شب که میرسدبه خودم وعده میدهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت صبح که فرا میرسد و نمیتوانم بگویم رسیدن شب را بهانه میکنم....... و باز شب میرسد و صبحی دیگر..... و من هیچ وقت نمیتوانم حقیقت را بگویم بگذار میان شب و روز باقی بماند که........ چقدر دوستت دارم
نوشته شده توسط چشم یخی و اشک یخی در سه شنبه دوازدهم دی 1385 ساعت 18:0 موضوع: | لينک ثابت
از یاد رفته
نمی دونم حضور منه که کمرنگ شده ؟ یا خاطرات گذشته انقدر پر رنگ..؟؟؟ نمی دونم حرفای منه که می رنجونه یا آسمون چشمای دیگران انقدر تیره و ابریه؟! نمی دونم خواب منه که انقدر سبک شده؟ یا فکر بقیه آرومم نمی ذاره؟؟ نمی دونم باید واسه بودن خودم خوشحال باشم یا واسه نبودن تو غمگین؟! نمی دونم.... واقعا نمی دونم...؟! هیچ کودومو..... اما فقط یه چیزو خوب می دونم...! .....، حتی اگر بدونمم هیچ فرقی نمی کنه..!!!!
نوشته شده توسط چشم یخی و اشک یخی در سه شنبه دوازدهم دی 1385 ساعت 17:49 موضوع: | لينک ثابت
تلنگر من از فاصله نمي ترسم...هرگز نترسيدم .مي خواهم تا آخرين لحظه فرشته ي نگهبانت بمانم حتي اگر تا هميشه از دور...مي خواهم بداني كه بايد تا هميشه بخندي چون با ديدن خنده هايت شاد مي شوم...گرچه از دور تنها به خنده ات چشم مي دوزم اما هم زمان با تو انگار بي اختيار مي خندم....
براي من نگاه تو كافيست...با نگاهت آرام مي شوم...بي انكه دليل موجهي بيابم!جالب اينجاست كه من به همه آرامش ميدهم اما خودم سرشار از تشويش و پريشاني ام و تنها نگاه تو ارامم مي كند ...آن قدر كه همه چيز را فراموش مي كنم و ارام چشمانم را مي بندم.
نوشته شده توسط چشم یخی و اشک یخی در شنبه نهم دی 1385 ساعت 13:18 موضوع: | لينک ثابت
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y A B 2 R R E Z A |
|||